پست وبلاگ
چند ماه گذشته، بیشتر شبها قبل از خواب به این فکر میکردم که امروز هم حرفی نزدم؛ منظورم از پروندۀ بررسی موضوع تجاوز جنسی است که غمی منتشر کرده.
با کلمات و جملات، احساسات و از زاویههای مختلف به متن معرفی این نوشتهها فکر کردم. اما غیر از همینی که پیش چشمتان است، نتوانستم هیچکدام را منتشر کنم. احتمالاً مهمترین علتش این است که با اسم واقعیام اینجا مینویسم.
اما امروز به خودم آمدم و گفتم داری با تعلل برای رسیدن به نوشتۀ مطلوب، وقتکُشی میکنی. حتماً کسانی اینجا هستند که از این نوشتهها بیخبرند. خودخواه نباش!
اظهر من الشمس است که تحقیق دربارۀ این موضوع، مطالعه و ترجمۀ منابع این مطالب و سروسامان دادن به این نوشتهها اصلاً ساده نبوده. تعارف که نداریم، موضوع تجاوز جنسی، حتی اگر قربانی آن هم نباشی، سیاهتر از آنی است که بخواهی توی ژستهای اینستاگرامی و توییتری حبسش کنی. بالاخره به زندگیات نشت میکند. یکباره یا آرامآرام. راستش اگر خودم میخواستم چنین پروژهای را به سرانجام برسانم، احتمالاً سالها طولش میدادم؛ از طول دادن به بازنشر همین نوشتهها هم همهچیز مشخص است. و همین است که در کنار انگیزه و شیوۀ کار غمی، این نوشتهها را ارزشمند میکند.
البته فکر میکنم توجه به یک نکته ضروری است: اگر به موضوع تجاوز جنسی حساسیت دارید و ممکن است خواندن این نوشتهها تأثیرات روانی منفی رویتان بگذارد، لطفاً قبل از خواندن این مطالب با رواندرمانگرتان مشورت کنید. بههرحال آگاهی، اغلب، بدون هزینه نیست.
غمی، از تو ممنونم. حتماً این راه سخت بوده… خیلی سخت.
• چند روز پیش توی اینستاگرام با فاطمه دربارۀ علاقهمون به فیلمها، موسیقی و فرهنگ کرۀ جنوبی حرف زدیم. این بین، فاطمه گفت دربارۀ این علاقهمندیاش که با دیگران صحبت میکنه، اغلب روی خوشی به این حرفها نشون نمیدن. به این نتیجه رسیده که تعداد ایرانیهایی که به فرهنگ ملتهای مختلف آسیای شرقی نگاه نژادپرستانه دارن، کم نیست احتمالاً.
گفتم وقتی زبان عربی رو برای دانشگاه انتخاب کردم، از این حرفها زیاد شنیدم؛ اما شناختن فرهنگهای دیگه هنوز هم برام لذتبخشه، و بهنظرم اگه بدون پیشداوری وارد این راه بشیم، لذتش بیشتر هم میشه.
بعداً حرفی منسوب به کیپلینگ یادم افتاد: چطور یکی ادعا میکنه انگلستان رو میشناسه، درحالیکه فقط انگلستان رو میشناسه؟
و خب خیلی وقتها که این دیدهای متعصبانه رو میبینم، این سؤال توی سرم میچرخه که ما بیشتر از شناختن میترسیم یا پذیرفتن اشتباه؟
• چند ماه پیش سریال My mister رو دیدم. آهنگ A million roses رو اولین بار توی همین فیلم شنیدم. قراره صادق باشم دیگه، پس این رو اعتراف میکنم که اول چنان دلم رو برد که نمیخواستم به هیچکسی معرفیاش کنم؛ ولی بعد، انقدر بیشتر دوستش داشتم که دلم میخواست به همه پیشنهاد بدمش. اینه که گفتم لینک اسپاتیفایش رو اینجا هم بذارم. خوانندههای زیادی این آهنگ رو خوندن؛ من اما همین نسخۀ Woorim-Ko رو بیشتر دوست دارم. ترجمۀ انگلیسیاش هم توی این سایت هست.
ـ میگم، این نوع اسمگذاری برای کسبوکارها یا لقبهایی که مد شده جدیداً انتخاب میکنن، یهجورهایی مردسالارانه نیست؟
ـ کدومها رو میگی؟
ـ همین آقای فرش و آقای کفش و آقای دوغ و آقای رنگمو و اینها.
ـ آهان! یعنی میگی چرا خانم سئو یا خانم بیسکوییت یا خانم جامدادی نداریم مثلاً؟
ـ خب آخه چرا همهشون «آقای» هستن؟
ـ حالا اون به کنار، انقدر افراط برای چیه؟ من تازه داشتم با آقای عسل کنار میاومدم که دیدم یکی اسم مغازهاش رو گذاشته آقای مرغ.
ـ امیدوارم اظهارنامۀ مالیاتیاش رو خودش بفرسته. فکر کن بره توی یه دفتر، ازش بپرسن: ببخشید شما آقای؟
پینوشت: نوشتۀ اول در باب نامگذاری توی حروف بود.
با اینکه هیچکدوممون این آهنگ داریوش اقبالی رو گوش نمیکردیم، یهو خوند: کسی که رفتنو باور نداره، اگه مرد سفر باشه نمیره.
گفتم: تو رفتن رو باور داری؟
ـ نه.
ـ میری؟
ـ آره.
ـ پس تو مرد سفر نیستی.
ـ اِ! چرا اینطوری شد؟ قرار بود آخرش مرد سفر بشم که. وایسا. یه بار دیگه بخونش.
وسط کارمون بود و یهو این حرفها پیش اومد؛ همین بود که نمیتونست درست حواسش رو جمع کنه.
ـ ببین، بذار من گزارۀ جبریاش رو بنویسم. اینطوری متوجه نمیشم.
بعد همینطور که داشت مینوشت، بلندبلند هم میخوند:
ـ بهازای هر مرد، بهطوریکه وجود نداشته باشه باور رفتن، اگه وجود داشته باشه مرد سفر، آنگاه نقیض رفتن.
و این شد نتیجهاش:
Ɐ man s.t. ¬Ǝ br (if Ǝms → ⁓R)
سرش رو آورد بالا و گفت:
ـ ببین، یه جمله از دهنم در اومد ها!
پینوشت ۱: والا که من تاحالا از این چیزها نه خوندهام، نه ننوشتهام. اما سعی کردم اشتباهی توش نباشه.
پینوشت ۲: شاید توضیح این سه مورد هم بد نباشه:
br: باور رفتن.
ms: مرد سفر.
R: رفتن.
برای بچههای نسلی که در چهار گوشهی این زمین پراکنده شدهاند
اما هنوز خوابهای مشترکی میبینند…
ما، بچههای این دورهوزمانهایم،
این زمانهی سیاسی.
تمام طول روز، تمام طول شب،
همهی موضوعها و حرفها ـ چه مال تو باشند، چه ما، چه آنها ـ
همه، موضوعهای سیاسیاند.
چه دوست داشته باشی، چه نداشته باشی،
ژنهایت، سابقهی سیاسی دارند،
پوستت رنگ سیاسی دارد
و چشمهایت، نگاه سیاسی دارند.
هر چیزی که بگویی، منعکس میشود
و حتا اگر چیزی نگویی،
سکوتت برای خودش حرف میزند؛
پس در هر دو صورت، داری سیاسی حرف میزنی.
حتا وقتی توی جنگل قدم میزنی،
داری روی زمینِ سیاسی
قدمهای سیاسی برمیداری.
شعرهای غیرسیاسی هم، سیاسیاند،
و ماهی که بالای سرِ ما میدرخشد هم
دیگر کاملاً شکلِ ماه نیست.
و اگرچه درکش سخت است،
اما این مسئله، مثل همیشه، یک مسئلهی سیاسی است.
برای رسیدن به یک مفهوم سیاسی،
حتا لازم نیست انسان باشی؛
موادِ خام هم میتوانند سیاسی باشند،
یا حتا غذاهای پروتئینی، یا نفتِ خام.
و یا میز کنفرانسی که
بر سر شکلش چندین ماه، دعوا بوده:
آیا باید دربارهی مرگ و زندگی
سرِ یک میز گِرد قضاوت کرد، یا یک میز مربع؟
و در ضمنِ همین دعوا و جروبحث
آدمها هلاک میشوند،
حیوانها میمیرند،
خانهها میسوزند،
و مزارع از بین میروند،
درست مثل زمانهای قدیم
که همهچیز، کمتر سیاسی بود.
از کتاب هیچچیز دو بار اتفاق نمیافتد، سرودۀ ویسواوا شیمبورسکا، ترجمۀ ملیحه بهارلو، نشر چشمه.
نه در راه رفتن آدم مشخص میشوی، نه در رنگ پوست یا حالت مو. پزشکها هم نمیتوانند توی نتایج آزمایشها و امآرآی تشخیصت بدهند. وقت خنده، رقص، حتی گاهی وقت گریه هم درست معلوم نیستی. بو و مزۀ غذایی که پختهام، جنس لباسی که پوشیدهام، ماتی رژ لبم، ناخنهای سوهاننخورده یا مژههای سرخود، هیچ کدام نشانت نمیدهند. و اینها همه خیلی عجیب است. نفس کشیدن را چه میگویی، یا همین کمحرفی را؟ حتی اینکه آخر کلمهها را میکِشم… لعنتی! چطور همۀ چیزهایی که انقدر نشانهاند، گمراهکننده شدهاند؟
دیگر بس است. این کلنجار بینتیجه را میگویم. من دیگر خیلی شبیه ده سال پیش نیستم. ما که دشمن خونی نشدیم، بیا دوستان خونی بشویم. نترس. گفتم که، توی هیچ آزمایشی مشخص نمیشوی. بیا… همین حالا که خنجرهایمان را بیخ گلوی هم گذاشتهایم، بیا بگذریم از همهچیز… بیا هم را ببوسیم. آنوقت میتوانی از زخم گوشۀ لبم به خونم وارد شوی. هر قطرهاش تو را میخواهد… هر قطرهاش.