پست وبلاگ
توی این زمانی که کووید ۱۹ هرطور دلش خواست تازاند، ما از نمایشگاه کتاب محروم ماندیم. همین جملۀ ساده برای من که کلی سخت تمام شده؛ حالا شما این را هم بهش اضافه کنید که نمایشگاه کتاب سالهای ۹۷ و ۹۸ با بودن در جمع دوستان وبلاگی گذشت و خوشیاش چندبرابر شد.
والحمدلله الذي جعل معرض طهران الدولي للكتاب في عامنا الحاضر و بالاخره… بالاخره… بالاخره میتوانیم دوباره کنار دوستان وبلاگی نمایشگاهگردی کنیم.
به امید خدا جمعه، بیستوسوم اردیبهشت، کنار هم هستیم. عارفه لطف کرده و پرچم را دست گرفته. اگر نوشتۀ عارفه را خواندهاید و قصد همراهی ما را دارید و با خودش هماهنگ کردهاید که هیچ؛ اگر نخواندهاید هم که این لینک خدمت شما.
إلى اللقاء
سایۀ زندگی افتاده جلوی پاهایم و هرطور که قدم برمیدارم ازشان جدا نمیشود. همین است که دلم پرواز میخواهد. به جایی با هزار خورشید. به جایی با هزار شمال، هزار جنوب، هزار شرق و غرب. جایی که هربار کلمهای را میشنوم، انگار بار اولی باشد که با مفهومش آشنا میشوم. جایی که فردا بیاتشده روی دست دیروز نمانده باشد. و وقتی میمیرم، هرهزار خورشید دست دراز کنند و بخشی از آنچه مانده برای خود بردارند.
درختهای اینجا هنوز بیبرگاند. نمیدانم چرا به درخت بیبرگ میگویند لخت. مگر برگ درخت از خودش نیست؟ مگر به آدم بیمو یا بیناخن میگویند لخت؟ نمیگویند که.
چند شب پیش، یک ساعت از غروب نگذشته، رفتم توی حیاط. لبۀ دیوار نشستم. زیر حیاط انباری است و لبۀ دیوار اینطوری است که از سمت راست با زمین حدوداً دو متر فاصله دارد و از سمت چپ نیممتر. خانههایی که روی شیب ساخته میشوند کم اینطوری نیستند. …
اگه دو سه سال پیش یکی بهم میگفت امروزی میرسه که کل سال قبلش رو به نسخهپردازی و ویرایش کتابهای مدیریتی گذروندهام، توی تعطیلات عید هم باید بشینم پای ویرایش یه کتاب مدیریتی دیگه و از اون طرف توی همین تعطیلات هم بازیکن تیمی ایدئال رو برای خوندن انتخاب میکنم که یه داستان مدیریتی هستش، احتمالاً بهش میگفتم… نمیگفتم چرت میگه و ساقیاش حلالخوره و این حرفها، ولی حتماً میگفتم این خیلی عجیبه. و همینطوره؛ خیلی عجیبه، ولی فکر میکنم لازمه.
کتاب نوشتۀ پاتریک لنچونی هستش، با ترجمۀ رضا رایانراد و نسخهپردازی کیوان دهقانپور از نشر آریاناقلم. …
دورۀ پررنگی ظاهر و توانمندی مالی دیگران سریع رد شد. خیلی سریع قیاسها معالفارق شدند و رفت که دنبالۀ کار خویش گیرد.
از مرحلۀ اول که گذشت، همان اولهای مرحلۀ دوم پایش توی گل ماند. ظاهربینی حالا تغییر چهره داده بود و او نمیفهمید. نمایندههایی از گروههای مختلف روی سن رژه میرفتند که اغلب هیچ دستی در جمال و کمالشان نداشتند. شومنهایی که درد درونگرایی را با ژستهای مختلف نمایش میدادند، چپدستهای متواضعی که راهبهراه منت این تفاوتشان را سر دیگران میگذاشتند و، دردآورتر از همه، سمپادیهایی که جزو اقلیت برتر بودند و چون خودشان هم برای قرار گرفتن در این اقلیت تلاش کرده بودند، خود را محق میدانستند خارج از سن هم، حتی در خیابان و بیابان، این پلاک سمپادی را دور گردنشان بیندازند. …
میدانم باید چیزهایی را اینجا بنویسم. خُردخُرد. جداجدا. اما راستش دلم میخواست میتوانستم حرفهایم را بدون کنایه و استعاره بنویسم. نه کاملاً بیکنایه و استعاره ها. طوری باشد که اصل حرف محو نشود. کسی که زمان و چشم و ذهنش را برای این نوشتهها میگذارد، بفهمد حرفم چی هست و چی نیست. غم و شادیام را بفهمد. نگرانی و دغدغهام را بفهمد. اما راستش نمیتوانم. خودسانسوری باشد یا عاقبتاندیشی یا ترس از مواجهۀ با خود ـ آنهم طوری که کلماتْ حقیقت را لختوعور نشانت بدهد ـ هرچه باشد، نمیگذارد راحت بنویسم و درست خوانده شوم.
دوست دارم از این بنویسم که هفتۀ پیش را انگار کسی دیگر جای من زندگی کرد. جای من خیالپردازی کرد، جای من ترسید، شجاع بود، عاقلانه رفتار کرد، کمک گرفت، خندید، لذت برد، نگران بود، گوش داد، حرف زد، شنیده شد، خودش را بیخیال نشان داد، بالاخره بغض کرد، گریه کرد، سکوت کرد، سعی کرد خودخواه نباشد، پا پس نکشید، داد زد، شانههای خمیدهاش را صاف نکرد، خجالت کشید و مهمتر از همه، چیزی شبیه خالی شدن پشت آدم را درک کرد.
و فکر کن چه اشتباه بزرگی است که وقتی تمام اینها در روزها و شبهایت هستند، پناهگاه اصلیات حرفۀ موردعلاقهات باشد. اینجای کار بدجور میلنگد.
توی فیلم Dear Zindagi یکجایی کایرا از رواندرمانگرش، دکتر جهانگیر، میپرسد اصلاً رابطۀ عاطفی کامل و عالی وجود دارد؟ دکتر جهانگیر چیزی با این مضمون میگوید که منصفانه نیست بار تمام نیازهایمان را روی دوش یک رابطه بریزیم. و خب، این همانجای کار من است که بدجور میلنگد.