سوسکها جلویش چمباتمه زده بودند و اشک میریختند. همینطور دیوانههایی که پشتش توی صف بودند. فقدان هم به همهچیز احاطه داشت، ولی کمجان. گربۀ غریبهها هم سرش را کرده بود توی گودال آب که کسی غرور جریحهدارشدهاش را نبیند؛ اما داشت خفه میشد توی آن حفرۀ خشک. ترسها کمزورتر بودند؛ غم داشت هولش میداد توی کرمچالهای که از آنجا یکراست میانداختش به دل برزخ.
دختربچۀ خانم ن.س هم توی کشوی میز بود و داشت از توی جملههای خاطراتش نگاهش میکرد. زندگی لعنتی هم این نگاه را دزدید. یک آن خیال کرد حرفهای خدا را شنید که داشت به زندگی میگفت این دختره خیلی ساده است؛ کارش با همین چیزها تمام میشود.
بغض و رژ کمرنگی را که همهجا میکشید، توی آینه ول کرد. روی صندلی که نشست، هنوز فینفینش تمام نشده بود.